نمایش :
مسح داوود برای پادشاهی .
اول سموئیل 16 : 1 تا 23 .
برای بچه ها توضیح دهید که در این داستان احساسات مختلفی ظاهر خواهد شد . صورتک ها را به بچه ها بدهید و بگویید که در طی داستان هر وقت فکر می کنند که احساسی که تصویرش در دستشان هست مطرح شده ، آن را بالا بگیرند. برای هر کلمه ای که پر رنگ چاپ شده بچه ها صورتکی را می توانند بالا بگیرند .
سموئیل یک نبی است که از خدا پیغام می آورد . او باید پیامی را که از خدا گرفته به مردم بازگو کند . اما سموئیل غمگین است. خیلی غمگین . اسرائیل پادشاهی داشت که مردم بخاطرش خیلی به خدا غر زده بودند. چون می خواستند مثل مردم بقیه کشورهای همسایه ، یک شاه داشته باشند. و خدا هم بالاخره شاهی برایشان تعیین کرد به اسم شائول . شائول اوایل کار پادشاه خوبی بود اما بعداً عوض شد و به خدا گوش نمی داد . او سرخود کار می کرد و خدا هم به سموئیل گفت که باید شخص دیگری را برای پادشاهی انتخاب کند.
سموئیل باید یکنفر دیگر را برای پادشاهی مسح کند. این دلیل غمگین بودن سموئیل است . او برای شائول غصه میخورد .
خداوند به سموئیل می گوید: (( برخیز و راه بیفت . تا کی غصۀ شائول را می خوری؟ من دوران پادشاهی او را به پایان رسانده ام . روغن دانت را پر از روغن کن و راه بیفت . برو به طرف خانۀ یسی در بیت لحم ، چون من یکی از پسران او را برای پادشاهی برگزیده ام . ))
اما سموئیل با ترس گفت: ((ای خداوند اگر شائول این را بشنود مرا خواهد کشت. ))
خداوند گفت : (( ای سموئیل از خدا اطاعت کن و گوسالۀ جوانی را بردار و بگو که برای گذراندن قربانی آمده ای و یسی را برای خوردن خوراک قربانی دعوت کن و من آنجا به تو خواهم گفت که چه کار بکنی. در آنجا کسی را به تو نشان خواهم داد و تو او را برای پادشاهی مسح کن. ))
سموئیل از دستور خدا اطاعت میکند و به زودی خبر آمدن سموئیل به بیت لحم پخش می شود.
پیروان و رهبران با نگرانی به استقبال سموئیل می آیند تا ببینند چه خبر شده که سموئیل به شهر آنها آمده. ((آیا چیز بدی اتفاق افتاده؟ ))
سموئیل می گوید: (( نخیر ناراحت نباشید ، آمده ام که قربانی ای برای خدا بگذرانم. خود را پاک کنید و آماده باشید که با هم مراسم قربانی را انجام بدهیم. ))
یسی و پسرانش هم دعوت شده اند و سموئیل پسرهای بالغ و درشت اندام او را می بیند که یک به یک وارد
می شنوند. اما یکی از آنها خیلی درشت اندام و شجاع به نظر می آید و خیلی جلب توجه می کند. اسمش الیاب است، بزرگترین پسر یسی.

سموئیل با خود فکر می کند حتماً همین پسر مورد نظر خداوند است که باید با روغن مسح شود.
سموئیل صدای آرام خدا را می شنود :
(( سموئیل تو به ظاهر آدمها نگاه می کنی . او البته درشت و قوی است ، اما میدانی که درون انسانها برای من مهمتر است . من این پسر را با اینکه فرزند ارشد است رد می کنم چون من به ظاهر نگاه نمی کنم بلکه درون را می نگرم ، که درون قلب یکنفر چگونه است . ))
بقیۀ پسرهای یسی هم به سموئیل معرفی می شوند و هر بار خدا به سموئیل می گوید که این پسرها مورد نظر او نیستند .
یسی با هفت پسرش آمده اند و همۀ آنها به سموئیل معرفی شده اند اما هنوز خدا دستوری نداده . سموئیل تعجب کرده . همۀ پسرها آمده اند . پس او کدام یک را باید برای پادشاهی مسح کند؟
سموئیل از یسی می پرسد:
(( آیا پسران تو همین ها هستند؟ ))
(( نه یک پسر دیگه هم دارم ، به اسم داوود که در مزرعه مواظب گوسفندها و بزهاست. ))
(( او را هم به اینجا بیاور.))
بلافاصله داوود را به محل می آورند. همه باید صبر کنند که داوود هم برسد و بعد شام را بخورند. سموئیل داوود را سرخ مو با چشمانی درخشان و زیبا می بیند و ناگهان صدای خدا را می شنود:
(( این جوان را برای پادشاهی مسح کن، همین است .))
از میان همۀ برادران ، داوود برگزیده و مسح می شود و از آن لحظه روح خدا بر او قرار می گیرد و سموئیل که فرمان خدا را اجرا کرده بود به خانۀ خود بر می گردد .

اما در این میان بر شائول چه می گذرد؟
پادشاه شائول که اول پر از روح خدا بود حالا دیگر عوض شده . خوشحالی و آرامشی که قبلاً در دلش بود حالا دیگه نبود . حالا فکرهای عجیب و غریب در سرش هست و ترس برش داشته .
خدمتکارانش می گویند:
(( ای پادشاه مشخص است که شما روحتان ناراحت است و آزار میبیند ، خوب است کسی را پیدا کنیم که برایتان چنگ بنوازد. حتماً موسیقی شما را شاد خواهد کرد. ))
شائول دستور می دهد:
(( این کار را بکنید ، هر چه باشد بهتر از این احساس غریب است. ))
یکی از خدمتکاران می گوید :
(( من کسی را میشناسم که چنگ را خیلی خوب می نوازد او پسر یسی ، اهل بیت لحم است . از خانوادۀ خوبی می آید و سرباز خوبی است و خیلی خوب سخن می گوید و ظاهری زیبا هم دارد و خدا با اوست. ))
شائول ماموری نزد یسی می فرستد و فرمان می دهد :
(( یسی، پسرت را که چوپانی گوسفندان و بزها را می کند ، نزد من بفرست. ))
یسی داوود را به قصر شائول روانه می کند و الاغی با بار نان و شراب را با او می فرستد.
و به این ترتیب داوود به خدمت شائول درمیاد و شائول از این امر بسیار خوشحال است و از یسی می خواهد که داوود برای همیشه در خدمت او بماند .
یسی هم قبول میکند چون چارۀ دیگری ندارد .
هر وقت روح خبیث شائول را فرا می گیرد ، داوود را صدا می کند و داوود چنگش را بر می دارد و می نوازد . او نواختن چنگ را در دوران چوپانی بزها و گوسفندها یاد گرفته . داوود از ساختن آهنگ ها و سرائیدن سرودها در وصف خدا بسیار لذت می برد.
همینکه داوود چنگ را می نوازد شاه آرام می گیرد و عصبانییتش برطرف می شود و از وجود داوود خیلی خوشحال است . اما خبر ندارد که سموئیل داوود را برای پادشاهی مسح کرده .
اگر پی ببرد چه خواهد شد؟

| < قبلی | بعدی > |
|---|





Donbaleh
Balatarin
Google
Facebook
Twitter
Myspace
Linkedin
Yahoo
Digg
del.icio.us
Windows Live
Furl
Reddit
Blogger
Technorati
Rain Concert 











